* لینک وبلاگ جدیدم
از این به بعد در این وبلاگ می نویسم.
n@m@k! / صادقانه
مرگ
* اين روزها در حالي که در غم از دست دادن مادر بزرگم به سر مي برم کمي به زندگي بشتر از ديروزتر ها فکر مي کنم، و اين را مي دانم که:
زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه ي عشق
زندگي چيزي نيست، که لب طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود
و اين را هم خوب خوب ميدانم که:
مرگ گاهي ريحان مي چيند...
* و من فقط و فقط به سيبي خوشنودم..!!!
n@m@k! / صادقانه
* مي ترسم، مي ترسم از افتادن، از نشدن، از نخواستن، از نبودن...
* بايد يه کاري کنم که توي ذهن ها بمونم نه توي قلبها.
* بايد تصميم بگيرم که زندگي کنم.
* هوس يه ساندويج 6 متري پر از سس کردم.
* راستي گفته بودم که مي خوام يه دنياي ديگه بکشم، دنياي قشنگي شده، اما راستش دنيام آدمک نداره...تا که...آره...
* بااحتساب امروز مي شه...خدا ميدونه که توي اين مدت چي کشيدم.
* آخه به من چه که احتمال اينکه مردي تا 20 سال ديگه زنده بمونه چقدره يا که چند درصد از لامپ هاي يه کارخونه معيوبه...خسته شدم بس که درس خوندم...بابا بي خيال انتخابات و بچسب.
n@m@k! / صادقانه
دروغ
* هی آدم گنده، دیگه دروغ نگو...
n@m@k! / صادقانه
* آخ که چقدر این معادله رو دوست دارم:
(زندگی ^ ابدیت) + مرگ \ (انسان) * (هیچ(0)) = بی نهایت ....!!!
* تنها به خاطر چند $ بیشتر...
n@m@k! / پا ورقی
لحظه ی پریدن
* دیگه فرصتی نمونده، باید شروع کنم...لحظه ی پریدن نزدیک است...!!! لحظه ی به خود رسیدن.
n@m@k! / صادقانه
* بعضی وقتا تموم دنیا رو برای پیدا کردنش می گردی و پیداش نمی کنی، اما یهو می فهمی که اون تو مشتته، مشتتو باز می کنی تا ببینیش یکدفه می افته و می شکنه...حالا دیگه اونو نداری و باید بازم تموم دنیا رو بگردی تا یکی مثل اون پیدا کنی، اما شاید دیگه هیچ وقت نتونی مثل اونو پیدا کنی...
n@m@k! / پا ورقی
پله
* امروز وقتی که داشتم از پله برقی مترو بالا می رفتم تو فکر این بودم که آیا می شه همه ی پله های زندگی رو هم همینطوری راحت بریم بالا ... ؟
n@m@k! / صادقانه
* چند وقتی می شه کارشناسان آژانس بین و المللی مبارزه با کجروی جوانان کامپوتر بنده را به عنوان یک سلاح بسیار خطرناک و کشتار جمعی شناسایی کرده و غنی سازی اوقات فراغت را به تعلیق در آورده اند و مرا مجبور به امضای پروتکل از دست دادن کامپوتر کرده اند. همچنبن بنده به عنوان حامی اصلی تروریسم در دنیا از سوی مجامع بین والمللی در تحریم سیاسی، فرهنگی، اقتصادی قرار دارم. در حال حاضر مشغول مذاکره با آژانس بر سر تعلیق غنی سازی و امضای پروتکل هستم، اما روند و نتیجه ی مذاکرات به نفع آژانس دنبال می شود.
از طرفی به دلیل حمایت نکردن از جبهه ی اصول گرایان در خانه و مطرح کردن فرد سالاری مبتنی بر دین، عقل و منطق دارای مشکلات فراوانی می باشم و محکوم به تشویش افکار عمومی(برادر کوچکترم) هستم، بنا به همین دلایل دادگاه انقلاب و خانواده(پدرم و مادرم) مرا محكوم به کار نکردن با کامپیوتر و ننوشتن وبلاگ کرده اند. البته وکلای بنده(خواهرم) سعی بر اثبات بی گناهی من دارد که البته هم خود او و هم ما می دانیم که فایده ای ندارد.
از سویی دیگر جنگ داخلی در کشور همسایه(خانه ی پدر بزرگم) بین گروهای خود مختار(دایی ام) و گروهای حافظ صلح و حقوق بشر(مادر بزرگم) بالا گرفته و از آنجا که من حامی بزرگ تروریسم می باشم مقصر اصلی این آشوب و نابسامانی من هستم که مجامع بین و المللی از من خواسته اند که این مشکل را حل کنم که من هم چون خودم را هیچ کاره می دانم از این کار سربازنهاده ام.
بنا به دلايل بالا شايد كمتر در خدمت شما باشم.
n@m@k! / صادقانه
* شاید اگرت توان شنفتن بود پژواک آواز فروچکیدن خود را در تالار خاموش کهکشان های بی خورشید می شنیدی.
n@m@k! / پا ورقی
* یه قدم بیشتر نموده، بجم دیگه، برو برو، تو می تونی...
n@m@k! / صادقانه
* میون تموم لحظه ها به دنبالت خواهم گشت...!!!
n@m@k! / پا ورقی
* آمدی، نگریستی، خندیدی، و بعد رفتی...
n@m@k! / صادقانه
* می خوای تا آخرش بری، می خوای بدویی، می خوای همه رو جا بذاری و فقط و فقط خودت بری...!!!
آره یه جایی هست، یه قله ای هست که می شه ازش بالا رفت، می شه تا انتهاش رفت و فتحش کرد و تو می خوای بری، می خوای بری و اون قله رو فتح کنی که بگی منم هستم که بگی آخرشم.
همه رو تو سختی ها و راحتی هاش جا می زاری می ری، می ری بالا، می ری تا انتهاش، می ری و قله رو فتح می کنی... ، اما یه نسیم، یه باد می آد و تو رو پرت می کنه پایین، مثل همونایی که رفتن و پشت سرشونم نگاه نکردند، داری پرت می شی پایین، تازه می فهمی که تو نیستی، تازه می فهمی که اولشم نیستی، می فهمی که چه اشتباهی...اما تخ، می افتی و همه جا تاریک می شه.
آره تو باختی...تو نبودی...تو نتونستی...تونخواستی که بتونی...!!!
n@m@k! / پا ورقی
ستاره ها
* حالا که پاتو رو پات انداختی و چای می خوری و می خندی یه کمی هم به فکر دخترک گل فروش سر چهار راه هایی که جای خودشونو به دوربرگردون ها دادند باش. خدا می دونه حالا که دیگه از چهار راه خبری نیست کجای این شهر بزرگ گلای قشنگشونو می فروشند. خدا کنه حداقل یکی از این چهار راه ها را خراب نکنند تا همیشه میون این شهر شلوغ یکی باشه که با گفتن آقا، آقا، یه گل بخر آرومت کنه، یا که این و بدونی بین این همه نامرادی ها یه جایی هست بهت گل بدند تا که بخندی و شاد باشی.
* بابا یواش تر، ستاره ها بیدار می شنا...!!!
n@m@k! / صادقانه
یه قفس دیگه
* دیگه باید به فکر یه قفس دیگه باشم. شاید تو اون قفس یه نفر باشه که اون برای من و من برای اون بمیرم.
* آهای هلکوپتر نجات من اینجام، این پایین.
n@m@k! / پا ورقی
* کیست که بتواند آتش بر کف دست نهد و با یاد کوه های پر برف قفقاز خود را سرگرم کند، یا تیغ تیز گرسنگی را با یاد سفره های رنگارنگ کند کند، یا برهنه در برف دی ماه فرو غلتد و به آفتاب تموس بیندیشد، نه هیچ کس، هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطره ای تاب نیاورد از اینکه خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست بلکه صد چندان بر زشتی آنها می افزاید.
n@m@k!
غم عشق
* باز هم غم عشقش در سرم افتاد، بنیاد صبوریم بر افتاد.
n@m@k!
* گفتی کویر در قامت دریا معنا یافت، سنگ در بستر رود، ستاره در آغوش شب و تو...
گفتم و من در نگاه تو...
n@m@k!
روزی
* می دانم روزی باز خواهی گشت و تا ابد در کنارم خواهی ماند.
n@m@k!
