تبليغاتX
رازهایی از جنس بلور

رازهایی از جنس بلور

عمومی

چهارشنبه 18 خرداد

* لینک وبلاگ جدیدم
از این به بعد در این وبلاگ می نویسم.
n@m@k! / صادقانه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1384ساعت 16:46  توسط قاسم  | 

مرگ

دوشنبه 16 خرداد

* اين روزها در حالي که در غم از دست دادن مادر بزرگم به سر مي برم کمي به زندگي بشتر از ديروزتر ها فکر مي کنم، و اين را مي دانم که:
زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه ي عشق
زندگي چيزي نيست، که لب طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود
و اين را هم خوب خوب ميدانم که:
مرگ گاهي ريحان مي چيند...

* و من فقط و فقط به سيبي خوشنودم..!!!
n@m@k! / صادقانه

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1384ساعت 11:34  توسط قاسم  | 

شنبه 7 خرداد

* مي ترسم، مي ترسم از افتادن، از نشدن، از نخواستن، از نبودن...

* بايد يه کاري کنم که توي ذهن ها بمونم نه توي قلبها.

* بايد تصميم بگيرم که زندگي کنم.

* هوس يه ساندويج 6 متري پر از سس کردم.

* راستي گفته بودم که مي خوام يه دنياي ديگه بکشم، دنياي قشنگي شده، اما راستش دنيام آدمک نداره...تا که...آره...

* بااحتساب امروز مي شه...خدا ميدونه که توي اين مدت چي کشيدم.

* آخه به من چه که احتمال اينکه مردي تا 20 سال ديگه زنده بمونه چقدره يا که چند درصد از لامپ هاي يه کارخونه معيوبه...خسته شدم بس که درس خوندم...بابا بي خيال انتخابات و بچسب.
n@m@k! / صادقانه

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1384ساعت 7:16  توسط قاسم  | 

دروغ

سه شنبه 3 خرداد

* هی آدم گنده، دیگه دروغ نگو...
n@m@k! / صادقانه

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1384ساعت 7:57  توسط قاسم  | 

چهار شنبه 28 ارديبهشت

* آخ که چقدر این معادله رو دوست دارم:
(زندگی ^ ابدیت) + مرگ \ (انسان) * (هیچ(0)) = بی نهایت ....!!!

* تنها به خاطر چند $ بیشتر...
n@m@k! / پا ورقی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت 16:5  توسط قاسم 

لحظه ی پریدن

سه شنبه 27 ارديبهشت

* دیگه فرصتی نمونده، باید شروع کنم...لحظه ی پریدن نزدیک است...!!! لحظه ی به خود رسیدن.
n@m@k! / صادقانه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت 0:9  توسط قاسم  | 

یکشنبه 25 ارديبهشت
شاید دیگه هیچ وقت

* بعضی وقتا تموم دنیا رو برای پیدا کردنش می گردی و پیداش نمی کنی، اما یهو می فهمی که اون تو مشتته، مشتتو باز می کنی تا ببینیش یکدفه می افته و می شکنه...حالا دیگه اونو نداری و باید بازم تموم دنیا رو بگردی تا یکی مثل اون پیدا کنی، اما شاید دیگه هیچ وقت نتونی مثل اونو پیدا کنی...
n@m@k! / پا ورقی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 12:37  توسط قاسم 

پله

شنبه 24 ارديبهشت

* امروز وقتی که داشتم از پله برقی مترو بالا می رفتم تو فکر این بودم که آیا می شه همه ی پله های زندگی رو هم همینطوری راحت بریم بالا ... ؟
n@m@k! / صادقانه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 0:48  توسط قاسم  | 

پنج شنبه 8 ارديبهشت

* چند وقتی می شه کارشناسان آژانس بین و المللی مبارزه با کجروی جوانان کامپوتر بنده را به عنوان یک سلاح بسیار خطرناک و کشتار جمعی شناسایی کرده و غنی سازی اوقات فراغت را به تعلیق در آورده اند و مرا مجبور به امضای پروتکل از دست دادن کامپوتر کرده اند. همچنبن بنده به عنوان حامی اصلی تروریسم در دنیا از سوی مجامع بین والمللی در تحریم سیاسی، فرهنگی، اقتصادی قرار دارم. در حال حاضر مشغول مذاکره با آژانس بر سر تعلیق غنی سازی و امضای پروتکل هستم، اما روند و نتیجه ی مذاکرات به نفع آژانس دنبال می شود.
از طرفی به دلیل حمایت نکردن از جبهه ی اصول گرایان در خانه و مطرح کردن فرد سالاری مبتنی بر دین، عقل و منطق دارای مشکلات فراوانی می باشم و محکوم به تشویش افکار عمومی(برادر کوچکترم) هستم، بنا به همین دلایل دادگاه انقلاب و خانواده(پدرم و مادرم) مرا محكوم به کار نکردن با کامپیوتر و ننوشتن وبلاگ کرده اند. البته وکلای بنده(خواهرم) سعی بر اثبات بی گناهی من دارد که البته هم خود او و هم ما می دانیم که فایده ای ندارد.
از سویی دیگر جنگ داخلی در کشور همسایه(خانه ی پدر بزرگم) بین گروهای خود مختار(دایی ام) و گروهای حافظ صلح و حقوق بشر(مادر بزرگم) بالا گرفته و از آنجا که من حامی بزرگ تروریسم می باشم مقصر اصلی این آشوب و نابسامانی من هستم که مجامع بین و المللی از من خواسته اند که این مشکل را حل کنم که من هم چون خودم را هیچ کاره می دانم از این کار سربازنهاده ام.
بنا به دلايل بالا شايد كمتر در خدمت شما باشم.
n@m@k! / صادقانه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1384ساعت 18:42  توسط قاسم  | 

یکشنبه 28 فروردین

* شاید اگرت توان شنفتن بود پژواک آواز فروچکیدن خود را در تالار خاموش کهکشان های بی خورشید می شنیدی.
n@m@k! / پا ورقی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1384ساعت 9:43  توسط قاسم 

پنج شنبه 25 فروردین
یه قدم تا همیشه

* یه قدم بیشتر نموده، بجم دیگه، برو برو، تو می تونی...
n@m@k! / صادقانه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 7:17  توسط قاسم  | 

سه شنبه 23 فروردین

* میون تموم لحظه ها به دنبالت خواهم گشت...!!!
n@m@k! / پا ورقی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384ساعت 8:17  توسط قاسم 

دوشنبه 22 فروردین

* آمدی، نگریستی، خندیدی، و بعد رفتی...
n@m@k! / صادقانه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1384ساعت 7:56  توسط قاسم  | 

چهار شنبه 17 فروردین

* می خوای تا آخرش بری، می خوای بدویی، می خوای همه رو جا بذاری و فقط و فقط خودت بری...!!!
آره یه جایی هست، یه قله ای هست که می شه ازش بالا رفت، می شه تا انتهاش رفت و فتحش کرد و تو می خوای بری، می خوای بری و اون قله رو فتح کنی که بگی منم هستم که بگی آخرشم.
همه رو تو سختی ها و راحتی هاش جا می زاری می ری، می ری بالا، می ری تا انتهاش، می ری و قله رو فتح می کنی... ، اما یه نسیم، یه باد می آد و تو رو پرت می کنه پایین، مثل همونایی که رفتن و پشت سرشونم نگاه نکردند، داری پرت می شی پایین، تازه می فهمی که تو نیستی، تازه می فهمی که اولشم نیستی، می فهمی که چه اشتباهی...اما تخ، می افتی و همه جا تاریک می شه.
آره تو باختی...تو نبودی...تو نتونستی...تونخواستی که بتونی...!!!
n@m@k! / پا ورقی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1384ساعت 8:41  توسط قاسم 

ستاره ها

سه شنبه 16 فروردین

* حالا که پاتو رو پات انداختی و چای می خوری و می خندی یه کمی هم به فکر دخترک گل فروش سر چهار راه هایی که جای خودشونو به دوربرگردون ها دادند باش. خدا می دونه حالا که دیگه از چهار راه خبری نیست کجای این شهر بزرگ گلای قشنگشونو می فروشند. خدا کنه حداقل یکی از این چهار راه ها را خراب نکنند تا همیشه میون این شهر شلوغ یکی باشه که با گفتن آقا، آقا، یه گل بخر آرومت کنه، یا که این و بدونی بین این همه نامرادی ها یه جایی هست بهت گل بدند تا که بخندی و شاد باشی.

* بابا یواش تر، ستاره ها بیدار می شنا...!!!
n@m@k! / صادقانه

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1384ساعت 7:55  توسط قاسم  | 

یه قفس دیگه

دوشنبه 15 فروردین

* دیگه باید به فکر یه قفس دیگه باشم. شاید تو اون قفس یه نفر باشه که اون برای من و من برای اون بمیرم.

* آهای هلکوپتر نجات من اینجام، این پایین.
n@m@k! / پا ورقی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1384ساعت 9:20  توسط قاسم 

یکشنبه 14 فروردین
هیچ کس...

* کیست که بتواند آتش بر کف دست نهد و با یاد کوه های پر برف قفقاز خود را سرگرم کند، یا تیغ تیز گرسنگی را با یاد سفره های رنگارنگ کند کند، یا برهنه در برف دی ماه فرو غلتد و به آفتاب تموس بیندیشد، نه هیچ کس، هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطره ای تاب نیاورد از اینکه خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست بلکه صد چندان بر زشتی آنها می افزاید.
n@m@k!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1384ساعت 14:44  توسط قاسم  | 

غم عشق

جمعه 12 فروردین

* باز هم غم عشقش در سرم افتاد، بنیاد صبوریم بر افتاد.
n@m@k!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردین 1384ساعت 22:24  توسط قاسم 

پنج شنبه 11 فروردین

* گفتی کویر در قامت دریا معنا یافت، سنگ در بستر رود، ستاره در آغوش شب و تو...
گفتم و من در نگاه تو...
n@m@k!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1384ساعت 23:17  توسط قاسم  | 

روزی

چهار شنبه 10 فروردین

* می دانم روزی باز خواهی گشت و تا ابد در کنارم خواهی ماند.
n@m@k!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1384ساعت 13:56  توسط قاسم  |